العلامة المجلسي (مترجم :خسروى)

176

بحار الأنوار (ج23 تا 27) (بخش امامت) ( فارسى)

همين كه از آنجا به خانه رسيدم پيكى از طرف حجاج پيش من آمد . نزد حجاج رفتم ديدم ناراحت نشسته رو به من نموده گفت شعبى امروز روز عيد قربان است تصميم گرفته‌ام يكى از مردان عراق را قربانى كنم مايل بودم سخنان او را بشنوى و تصديق كنى كه آنچه در باره‌اش انجام مىدهم سزاوار است . گفتم امير خوب نيست مگر پيروى از سنت پيامبر بنمائى ؟ هر چه او دستور داده قربانى كنى و كارى كه او كرده انجام دهى و از تصميم خود در اين روز بزرگ صرف نظر نمائى . گفت شعبى اگر تو هم بشنوى او چه ميگويد تصميم مرا تصويب خواهى كرد زيرا او دروغ بر خدا و پيامبر مىبندد و در اسلام شبهه مياندازد . گفتم آيا ممكن است امير مرا معذور دارى از اين كار ؟ حجاج گفت غير ممكن است در اين موقع دستور داد پوست تختى انداختند و جلاد آمد . امر كرد پير مرد را بياورند ، او را آوردند ناگهان مشاهده كردم كه يحيى بن يعمر است بسيار غمگين شدم و با خود گفتم چه خواهد گفت يحيى كه موجب قتل او شود . حجاج به او گفت تو خود را رهبر مردم عراق ميدانى . يحيى جواب داد من يكى از فقهاى عراقم . حجاج گفت از كجاى علم فقه خود گمان كرده‌اى كه حسن و حسين از ذريّه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم هستند ، يحيى جواب داد من گمان نميكنم بلكه از روى حقيقت به آن اعتقاد دارم . حجاج گفت از كدام حقيقت و واقعيت معتقد به اين مطلب شده‌اى جواب داد از روى قرآن . حجاج به من نگاهى كرده گفت بشنو چه ميگويد اين ادعا را تا حالا من از او نشنيده بودم آيا تو در قرآن دليلى دارى كه حسن و حسين عليهما السّلام از ذريه پيامبر باشند . من در فكر شدم تا ببينم دليلى از قرآن مىيابم حجاج نيز در انديشه فرو رفته بود رو به يحيى نموده گفت شايد منظور اين آيه است فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ